تبليغاتX
! ذهن مسموم !
نبرد درون
خدا جونم بلاخره برگشتم پیش خودت!!! اگه بدونی این چهل روز چقد بهم سخت گذشت...

درست وقتی که از هر زمان دیگر خود را به خدای خود نزدیک تر میدیم٬ نادانسته لغزیدم...لغزیدم و فروافتادم٬ به ورطه ای سیال و سیاه در اعماق تاریکی های ذهنم...روزها از پس هم می گذشتند و من مات و مبهوت و پشیمان از کرده خود٬ پای در زنجیر میگریستم. بر فراز بلند ترین قله سرزمین تاریکی ذهنم که از هر دالان پست و عمیقی بر روی زمین عمیق تر و ژرف تر می نمود!!! پس از زاری و لابه ممتد و بی امان٬ دریافتم که دیگر مجال مویه نیست...با سختی تمام زنجیر ها را گسستم و با خود و خدای خود در آن ژرفنای سیاهی عهدی بس دشوار بستم که شانه هایم یارای به دوش کشیدن بار آن نبود...عهد بستم که با اهرمن وجودم رو برو شوم و او را به زانو در آورم٬ پس از آن فراز پست رهسپار پایین دستِ نیستی شدم٬ بدان امید که کورسوی امیدم را تحقق بخشم!...سفر بسیار دشوار می نمود اما تنها لختی پس از آهنگ آن٬ خودم را رودر روی اهرمن دیدم. . .آه که چه دهشتناک و در همان حال فریب انگیز بود. بی آن که سخنی بگوید سحرم میکرد. به خود آمدم و از افسونش دوری جستم٬ از خشم برآشفت...گذشت زمان را حس نمیکردم آما میدانستم که مدت مدیدی در خاک و خون در می آمیختیم...حریف بس کارآزموده و قوی بود گویی فنا ناپذیر است...بار ها از او شکست خوردم اما عقب ننشستم....تا سر انجام به زانو افکندمش! با صدایی مهیب هیکل سیه فامش بر زمین سقوط کرد...رامش کرده بودم. دیگر در اختیار من بود٬ مطیع شد...

حالا دیگه خودمم و خدای خودم...آخ که دلم بدجوری واسه دو رکعت درد و دل باهاش لک زده!!!  

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 19:10 به دست پویا |

تابستان و بدبختیه ما!
سلااااااااام.....انقد نیومده بودم اینجا پسورد بلاگ و یادم رفته بود!!!

به هر حال که دوباره بر گشتم سالم و سر حال به کوریه چش دشمنا(!) امتحانام که تموم شد مام با معدل درخشان ۱۸.۳۵ دیپلم گرفتیمبله...

ولی چه فایده که سختیش تازه شروع شده...میدونین که کنکور و . . .خلاصه که اوضایه هچل هفتیه! ما رو بعد امتحانا یه یه هفته تعطیل کردن و ما نیس که خیلی با استعدادیم تعطیلات 3 ماهه تابستونو تو یه هفته کامپکت کردیم(شما بخونید هر غلطی می تونستیم کردیم)! بعد از اونم که تو شکه کلاسا فرار دارم که درسایه 2 سالو تو 2 هفته چپانیدن تو مغزمون!!! فک کنین یه زنگ در میون ریاضی و جبر...مخ واقعا تیلیط میشه...بله در این گرمایه تابشتان که اگر سگ را بزنید از لانه بیرئن نمیاید ما امت سمپادی(از نوع پیش دانشگاهی) را ببینید که در جست جوی علم و دانش چگونه له له میزنیم!!!

 

حالا بیشترم آپ خواهم کرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 19:10 به دست پویا |

سرود زهر
می مکم پستان شب را

 وز پی رنگی به افسون تن نیالوده

چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم.

 

از پی نابودیم٫ دیری است

زهر می ریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم

تا کند آلوده با آن شیر

پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم٫

می کند رفتار با من نرم.

لیک چه غافل!

نقشه های او چه بی حاصل!

نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.

او نمی داند که روییده است

هستی پربار من در منجلاب زهر

و نمی داند که من در زهر می شویم

پیکر هر گریه٫ هر خنده٫

در نم زهر است کرم فکر من زنده٫

در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:46 به دست پویا |

Sometimes I feel so Dizzy
خیلی راحته که فرار کنم و درد کهنه ای که تو سینه دارم رو فراموش کنم...خیلی راحت می تونم برم عوض این که اینجا بمونم و تک و تنها با این همه سختی روبرو بشم...چیزی در درونم گم شده، شاید یه نفر اونو از اعماق وجودم دزدیده باشه. یه راز که سالهای سال مخفی نگهش داشته بودم، رازی که هیچ وقت هیچ کس ازش خبردار نشده بود...یه سری زخم همیشه با منه، زخمهایی که انقدر عمیقن هیچ وقت هیچ کس متوجه اونا نشده. این زخمها هیچ وقت منو رها نمی کنن، همیشه مثه یه سری تصویر مبهم و تار توی ذهنم عذابم میدن...

بعضی وقتا سایه سیاه گذشته تاریکم ذهنمو می پشونه و خاطرات تلخ گذشتمو به یادم میاره، خاطراتی که آرزو میکنم ای کاش هیچ وقت نداشتمشون...بعضی وقتا فکر میکنم که برمو دیگه پشت سرمم نگاه نکنم، یا این که اصلا به سمت آینده جلو نرم تا دیگه گذشته ای نمونه که آزارم بده...

اگه می تونستم عوض بشم خیلی وقت پیش شده بودم. کاش می تونستم از این سختی ها رها بشم، یا بر گردم و کارای اشتباهم رو درست کنم یا دوباره بلند شم و این همه ملامت رو از خودم دور کنم...ولی فکر می کنم که تمام این ننگ و بد بختی رو باید با خودم به گور ببرم. واسه همین همیشه به فکر خاکم تا شاید بتونه یه کم از دردایه دلمو ساکت کنه!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 20:32 به دست پویا |

لا کاک روچا!

نمی دونم چرا ولی این آهنگpapa roach رو خیلی دوست دارم:

 

 

I tear my heart open, I sow myself shut
My weakness is that I care too much
My scars remind me that the past is real
I tear my heart open just to feel

 

Drunk and I'm feeling down
and I just wanna be alone
I'm pissed cause you came around
Why don't you just go home
Cause you channel all your pain
and I can't help to fix myself
Your making me insane
All I can say is

  

I tried to help you once
A kiss will only vise
I saw you going down
But you never realized
That your drowning in the water
So I offered you my hand
Compassions in my nature
Tonight is our last dance

 

Cause your drowning in the water
and I tried to grab your hand
and I left my heart open
but you didn't understand
but you didn't understand
You fix yourself

I can't help you fix yourself
But at least I can say I tried
I'm sorry but I gotta move on with my own life
I can't help you fix yourself
But at least I can say I tried

I'm sorry but I gotta move on with my own life

 

papa roachpapa roch

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 13:18 به دست پویا |